سعدی (غزلیات)/در من این عیب قدیمست و به در مینرود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (در من این عیب قدیمست و به در مینرود) از سعدی |
' |
| در من این عیب قدیمست و به در مینرود | که مرا بی می و معشوق به سر مینرود | |
| صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار | کاین بلاییست که از طبع بشر مینرود | |
| مرغ ملوف که با خانه خدا انس گرفت | گر به سنگش بزنی جای دگر مینرود | |
| عجب از دیده گریان منت میآید | عجب آنست کز او خون جگر مینرود | |
| من از این بازنیایم که گرفتم در پیش | اگرم میرود از پیش اگر مینرود | |
| خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم | گفت از این کوچه ما راه به در مینرود | |
| جور معشوق چنان نیست که الزام رقیب | گویی ابریست که از پیش قمر مینرود | |
| تا تو منظور پدید آمدی ای فتنه پارس | هیچ دل نیست که دنبال نظر مینرود | |
| زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل | چند مرهم بنهادیم و اثر مینرود | |
| ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم | مهر مهریست که چون نقش حجر مینرود | |
| موضعی در همه آفاق ندانم امروز | کز حدیث من و حسن تو خبر مینرود | |
| ای که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدی | چند گویی مگس از پیش شکر مینرود |