سعدی (غزلیات)/خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار) از سعدی |
' |
| خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار | چون نتواند کشید دست در آغوش یار | |
| گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست | من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار | |
| آتش آست و دود میرودش تا به سقف | چشمه چشمست و موج میزندش بر کنار | |
| گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم | ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار | |
| ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام | غمزدهای بر درست چون سگ اصحاب غار | |
| این همه بار احتمال میکنم و میروم | اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار | |
| ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش | گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار | |
| تیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشست | روی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوار | |
| سعدی اگر داغ عشق در تو مثر شود | فخر بود بنده را داغ خداوندگار |