سعدی (غزلیات)/تو را نادیدن ما غم نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (تو را نادیدن ما غم نباشد) از سعدی |
' |
| تو را نادیدن ما غم نباشد | که در خیلت به از ما کم نباشد | |
| من از دست تو در عالم نهم روی | ولیکن چون تو در عالم نباشد | |
| عجب گر در چمن برپای خیزی | که سرو راست پیشت خم نباشد | |
| مبادا در جهان دلتنگ رویی | که رویت بیند و خرم نباشد | |
| من اول روز دانستم که این عهد | که با من بسته ای محکم نباشد | |
| ندانستم که هرگز سازگاری | پری را با بنی آدم نباشد | |
| مکن یارا دلم مجروح مگذار | که هیچم در جهان مرهم نباشد | |
| بیا تا جان شیرین در تو ریزم | که بخل و دوستی با هم نباشد | |
| نخواهم بی تو یک دم زندگانی | که طیب عیش بی همدم نباشد | |
| نظر گویند سعدی با که داری | که غم با یار گفتن غم نباشد | |
| حدیث دوست با دشمن نگویم | که هرگز مدعی محرم نباشد |