سعدی (غزلیات)/تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد) از سعدی |
' |
| تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد | اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد | |
| تو را که هر چه مرادست میرود از پیش | ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد | |
| تو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شب | به خواب درنرود پادشا چه غم دارد | |
| خطاست این که دل دوستان بیازاری | ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد | |
| امیر خوبان آخر گدای خیل توایم | جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد | |
| بکی العذول علی ماجری لا جفانی | رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد | |
| هزار دشمن اگر در قفاست عارف را | چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد | |
| قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست | تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد | |
| بلای عشق عظیمست لاابالی را | چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد | |
| جفا و هر چه توانی بکن که سعدی را | که ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد |