سعدی (غزلیات)/تو در کمند نیفتادهای و معذوری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (تو در کمند نیفتادهای و معذوری) از سعدی |
' |
| تو در کمند نیفتادهای و معذوری | از آن به قوت بازوی خویش مغروری | |
| گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد | میسرت نشود عاشقی و مستوری | |
| بهشت روی من آن لعبت پری رخسار | که در بهشت نباشد به لطف او حوری | |
| به گریه گفتمش ای سروقد سیم اندام | اگر چه سرو نباشد به رو گل سوری | |
| درشتخویی و بدعهدی از تو نپسندند | که خوب منظری و دلفریب منظوری | |
| تو در میان خلایق به چشم اهل نظر | چنان که در شب تاریک پاره نوری | |
| اگر به حسن تو باشد طبیب در آفاق | کس از خدای نخواهد شفای رنجوری | |
| ز کبر و ناز چنان میکنی به مردم چشم | که بی شراب گمان میبرد که مخموری | |
| من از تو دست نخواهم به بیوفایی داشت | تو هر گناه که خواهی بکن که مغفوری | |
| ز چند گونه سخن رفت و در میان آمد | حدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری | |
| به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن | میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری | |
| چو سایه هیچ کست آدمی که هیچش نیست | مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری |