سعدی (غزلیات)/تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند) از سعدی |
' |
| تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند | و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند | |
| و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست | کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند | |
| به تیغ اگر بزنی بیدریغ و برگردی | چو روی باز کنی دوستی ز سر گیرند | |
| هلاک نفس به نزدیک طالبان مراد | اگر چه کار بزرگست مختصر گیرند | |
| روا بود همه خوبان آفرینش را | که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند | |
| قمر مقابله با روی او نیارد کرد | و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند | |
| به چند سال نشاید گرفت ملکی را | که خسروان ملاحت به یک نظر گیرند | |
| خدنگ غمزه خوبان خطا نمیافتد | اگر چه طایفهای زهد را سپر گیرند | |
| کم از مطالعهای بوستان سلطان را | چو باغبان نگذارد کز او ثمر گیرند | |
| وصال کعبه میسر نمیشود سعدی | مگر که راه بیابان پرخطر گیرند |