سعدی (غزلیات)/تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی) از سعدی |
' |
| تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی | و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی | |
| اگر گل را نظر بودی چو نرگس تا جهان بیند | ز شرم رنگ رخسارش چو نیلوفر در آبستی | |
| شبان خوابم نمیگیرد نه روز آرام و آسایش | ز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی | |
| گر آن شاهد که من دانم به هر کس روی بنماید | فقیر از رقص در حالت خطیب از می خرابستی | |
| چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاری | به هش بازآمدی مجنون اگر مست شرابستی | |
| گر آن ساعد که او دارد بدی با رستم دستان | به یک ساعت بیفکندی اگر افراسیابستی | |
| بیار ای لعبت ساقی اگر تلخست و گر شیرین | که از دستت شکر باشد و گر خود زهر نابستی | |
| کمال حسن رویت را مخالف نیست جز خویت | دریغا آن لب شیرین اگر شیرین جوابستی | |
| اگر دانی که تا هستم نظر با جز تو پیوستم | پس آن گه بر من مسکین جفا کردن صوابستی | |
| زمین تشنه را باران نبودی بعد از این حاجت | اگر چندان که در چشمم سرشک اندر سحابستی | |
| ز خاکم رشک میآید که بر سر مینهی پایش | که سعدی زیر نعلینت چه بودی گر ترابستی |