سعدی (غزلیات)/بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست) از سعدی |
' |
| بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست | بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست | |
| روا بود که چنین بیحساب دل ببری | مکن که مظلمه خلق را جزایی هست | |
| توانگران را عیبی نباشد ار وقتی | نظر کنند که در کوی ما گدایی هست | |
| به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز | ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست | |
| کسی نماند که بر درد من نبخشاید | کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست | |
| هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی | از این طرف که منم همچنان صفایی هست | |
| به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت | هنوز جهل مصور که کیمیایی هست | |
| به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید | و گر به کام رسد همچنان رجایی هست | |
| به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست | که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست |