سعدی (غزلیات)/به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید) از سعدی |
' |
| به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید | امید نیست که دیگر به عقل بازآید | |
| کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید | قضا همیبردش تا به چنگ باز آید | |
| ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست | که گر ببیند زندیق در نماز آید | |
| بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی | که هر دم از در او چون تویی فراز آید | |
| ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی | که از دهان تو شیرین و دلنواز آید | |
| بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوان | که گر حدیث کنم قصهای دراز آید | |
| خروشم از تف سینست و ناله از سر درد | نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید | |
| به جای خاک قدم بر دو چشم سعدی نه | که هر که چون تو گرامی بود به ناز آید |