سعدی (غزلیات)/به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم) از سعدی |
' |
| به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم | برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم | |
| همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان | تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم | |
| مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم | که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم | |
| برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان | بگذار تا ببینم که که میزند به تیرم | |
| نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم | بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم | |
| تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را | به زبان خود بگویی که به حسن بینظیرم | |
| تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی | که نه من غنودهام دوش و نه مردم از نفیرم | |
| نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را | نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم | |
| اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت | که خوشست عیش مردم به روایح عبیرم | |
| نه تو گفتهای که سعدی نبرد ز دست من جان | نه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم |