سعدی (غزلیات)/بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی) از سعدی |
' |
| بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی | به کجا رَوَم ز دستت؟ که نمیدهی مجالی | |
| نَه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی | چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی | |
| همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد | اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی | |
| چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن | به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی | |
| به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن | که شبی نخفته باشی به درازنای سالی | |
| غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد | که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی | |
| سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم | که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی | |
| چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت! | به خلاف سرو بستان، که ندارد اعتدالی | |
| که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد | به طپانچهای و بَربَط برهد به گوشمالی | |
| دگر آفتاب رویت منمای آسمان را | که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی | |
| خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی | قلم غبار میرفت و فروچکید خالی | |
| تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد | گنهست برگرفتن نظر از چنین جمالی |