سعدی (غزلیات)/این چه رفتارست کارامیدن از من میبری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (این چه رفتارست کارامیدن از من میبری) از سعدی |
' |
| این چه رفتارست کارامیدن از من میبری | هوشم از دل میربایی عقلم از تن میبری | |
| باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشان | باغبان را گو بیا گر گل به دامن میبری | |
| روز و شب میباشد آن ساعت که همچون آفتاب | مینمایی روی و دیگر باز روزن میبری | |
| مویت از پس تا کمرگه خوشهای بر خرمنست | زینهار آن خوشه پنهان کن که خرمن میبری | |
| دل به عیاری ببردی ناگهان از دست من | دزد شب گردد تو فارغ روز روشن میبری | |
| گر تو برگردیدی از من بیگناه و بی سبب | تا مگر من نیز برگردم غلط ظن میبری | |
| چون نیاید دود از آن خرمن که آتش میزنی | یا ببندد خون از این موضع که سوزن میبری | |
| این طریق دشمنی باشد نه راه دوستی | کبروی دوستان در پیش دشمن میبری | |
| عیب مسکینی مکن افتان و خیزان در پیت | کان نمیآید تو زنجیرش به گردن میبری | |
| سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهان | در به دریا میفرستی زر به معدن میبری |