سعدی (غزلیات)/اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم) از سعدی |
' |
| اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم | قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم | |
| چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد | تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم | |
| دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه | دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم | |
| تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی | و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم | |
| رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی | خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم | |
| به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم | کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم | |
| فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید | که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم | |
| مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی | شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم | |
| شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند | به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم | |
| دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت | من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم | |
| من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت | هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم |