سعدی (غزلیات)/اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی) از سعدی |
' |
| اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی | به هتک پرده صاحب دلان همیکوشی | |
| چنین قیامت و قامت ندیدهام همه عمر | تو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی | |
| غلام حلقه سیمین گوشوار توام | که پادشاه غلامان حلقه در گوشی | |
| به کنج خلوت پاکان و پارسایان آی | نظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی | |
| به روزگار عزیزان که یاد میکنمت | علی الدوام نه یادی پس از فراموشی | |
| چنان موافق طبع منی و در دل من | نشستهای که گمان میبرم در آغوشی | |
| چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنند | مرا نه زهره گفت و نه صبر خاموشی | |
| رقیب نامتناسب چه اهل صحبت توست | که طبع او همه نیش و تو سر به سر نوشی | |
| به تربیت به چمن گفتم ای نسیم صبا | بگوی تا ندهد گل به خار چاووشی | |
| تو سوز سینه مستان ندیدی ای هشیار | چو آتشیت نباشد چگونه برجوشی | |
| تو را که دل نبود عاشقی چه دانی چیست | تو را که سمع نباشد سماع ننیوشی | |
| وفای یار به دنیا و دین مده سعدی | دریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی |