سعدی (غزلیات)/امیدوار چنانم که کار بسته برآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (امیدوار چنانم که کار بسته برآید) از سعدی |
' |
| امیدوار چنانم که کار بسته برآید | وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید | |
| من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی ابرو | جواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید | |
| به رغم دشمنم ای دوست سایهای به سر آور | که موش کور نخواهد که آفتاب برآید | |
| گلم ز دست به دربرد روزگار مخالف | امید هست که خارم ز پای هم به درآید | |
| گرم حیات بماند نماند این غم و حسرت | و گر نمیرد بلبل درخت گل به بر آید | |
| ز بس که در نظر آمد خیال روی تو ما را | چنان شدم که به جهدم خیال در نظر آید | |
| هزار قرعه به نامت زدیم و بازنگشتی | ندانم آیت رحمت به طالع که برآید | |
| ضرورتست که روزی به کوه رفته ز دستت | چنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید |