سعدی (غزلیات)/از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (از هر چه میرود سخن دوست خوشترست) از سعدی |
' |
| از هر چه میرود سخن دوست خوشترست | پیغام آشنا نفس روح پرورست | |
| هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای | من در میان جمع و دلم جای دیگرست | |
| شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر | چون هست اگر چراغ نباشد منورست | |
| ابنای روزگار به صحرا روند و باغ | صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست | |
| جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق | درماندهام هنوز که نزلی محقرست | |
| کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان | بازآمدی که دیده مشتاق بر درست | |
| جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی | وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست | |
| شبهای بی توام شب گورست در خیال | ور بی تو بامداد کنم روز محشرست | |
| گیسوت عنبرینه گردن تمام بود | معشوق خوبروی چه محتاج زیورست | |
| سعدی خیال بیهده بستی امید وصل | هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست | |
| زنهار از این امید درازت که در دلست | هیهات از این خیال محالت که در سرست |