سعدی (غزلیات)/آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (آن را که غمی چون غم من نیست چه داند) از سعدی |
' |
| آن را که غمی چون غم من نیست چه داند | کز شوق توام دیده چه شب میگذراند | |
| وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر | باری نکشیدم که به هجران تو ماند | |
| سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس | کاندوه دل سوختگان سوخته داند | |
| دیوانه گرش پند دهی کار نبندد | ور بند نهی سلسله در هم گسلاند | |
| ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری | در آتش سوزنده صبوری که تواند | |
| هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید | وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند | |
| سلطان خیالت شبی آرام نگیرد | تا بر سر صبر من مسکین ندواند | |
| شیرین ننماید به دهانش شکر وصل | آن را که فلک زهر جدایی نچشاند | |
| گر بار دگر دامن کامی به کف آرم | تا زندهام از چنگ منش کس نرهاند | |
| ترسم که نمانم من از این رنج دریغا | کاندر دل من حسرت روی تو بماند | |
| قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان | گر چشم من اندر عقبش سیل براند | |
| فریاد که گر جور فراق تو نویسم | فریاد برآید ز دل هر که بخواند | |
| شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت | پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند | |
| زنهار که خون میچکد از گفته سعدی | هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند |