سعدی (باب چهارم در تواضع)/یکی بربطی در بغل داشت مست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب چهارم در تواضع) (یکی بربطی در بغل داشت مست) از سعدی |
' |
| یکی بربطی در بغل داشت مست | به شب در سر پارسایی شکست | |
| چو روز آمد آن نیکمرد سلیم | بر سنگدل برد یک مشت سیم | |
| که دوشینه معذور بودی و مست | تو را و مرا بربط و سر شکست | |
| مرا به شد آن زخم و برخاست بیم | تو را به نخواهد شد الا به سیم | |
| از این دوستان خدا بر سرند | که از خلق بسیار بر سر خورند |