سعدی (باب چهارم در تواضع)/شنیدم که وقتی سحرگاه عید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب چهارم در تواضع) (شنیدم که وقتی سحرگاه عید) از سعدی |
' |
| شنیدم که وقتی سحرگاه عید | ز گرمابه آمد برون با یزید | |
| یکی طشت خاکسترش بیخبر | فرو ریختند از سرایی به سر | |
| همی گفت شولیده دستار و موی | کف دست شکرانه مالان به روی | |
| که ای نفس من در خور آتشم | به خاکستری روی درهم کشم؟ | |
| بزرگان نکردند در خود نگاه | خدا بینی از خویشتن بین مخواه | |
| بزرگی به ناموس و گفتار نیست | بلندی به دعوی و پندار نیست | |
| تواضع سر رفعت افرازدت | تکبر به خاک اندر اندازدت | |
| به گردن فتد سرکش تند خوی | بلندیت باید بلندی مجوی | |
| ز مغرور دنیا ره دین مجوی | خدا بینی از خویشتن بین مجوی | |
| گرت جاه باید مکن چون خسان | به چشم حقارت نگه در کسان | |
| گمان کی برد مردم هوشمند | که در سرگرانی است قدر بلند؟ | |
| از این نامورتر محلی مجوی | که خوانند خلقت پسندیده خوی | |
| نه گر چون تویی بر تو کبر آورد | بزرگش نبینی به چشم خرد؟ | |
| تو نیز ار تکبر کنی همچنان | نمایی، که پیشت تکبر کنان | |
| چو استادهای بر مقامی بلند | بر افتاده گر هوشمندی مخند | |
| بسا ایستاده درآمد ز پای | که افتادگانش گرفتند جای | |
| گرفتم که خود هستی از عیب پاک | تعنت مکن بر من عیبناک | |
| یکی حلقهی کعبه دارد به دست | یکی در خراباتی افتاده مست | |
| گر آن را بخواند، که نگذاردش؟ | وراین را براند، که باز آردش؟ | |
| نه مستظهرست آن به اعمال خویش | نه این را در توبه بستهست پیش |