سعدی (باب چهارم در تواضع)/شنیدم که لقمان سیهفام بود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب چهارم در تواضع) (شنیدم که لقمان سیهفام بود) از سعدی |
' |
| شنیدم که لقمان سیهفام بود | نه تنپرور و نازک اندام بود | |
| یکی بندهی خویش پنداشتش | زبون دید و در کار گل داشتش | |
| جفا دید و با جور و قهرش بساخت | به سالی سرایی ز بهرش بساخت | |
| چو پیش آمدش بندهی رفته باز | ز لقمانش آمد نهیبی فراز | |
| به پایش در افتاد و پوزش نمود | بخندید لقمان که پوزش چه سود؟ | |
| به سالی ز جورت جگر خون کنم | به یک ساعت از دل بدر چون کنم؟ | |
| ولی هم ببخشایم ای نیکمرد | که سود تو ما را زیانی نکرد | |
| تو آباد کردی شبستان خویش | مرا حکمت و معرفت گشت بیش | |
| غلامی است در خیلم ای نیکبخت | که فرمایمش وقتها کار سخت | |
| دگر ره نیازارمش سخت، دل | چو یاد آیدم سختی کار گل | |
| هر آن کس که جور بزرگان نبرد | نسوزد دلش بر ضعیفان خرد | |
| گر از حاکمان سختت آید سخن | تو بر زیردستان درشتی مکن |