سعدی (باب پنجم در رضا)/شبی زیت فکرت همی سوختم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب پنجم در رضا) (شبی زیت فکرت همی سوختم) از سعدی |
' |
| شبی زیت فکرت همی سوختم | چراغ بلاغت می افروختم | |
| پراگنده گویی حدیثم شنید | جز احسنت گفتن طریقی ندید | |
| هم از خبث نوعی در آن درج کرد | که ناچار فریاد خیزد ز درد | |
| که فکرش بلیغ است و رایش بلند | در این شیوهی زهد و طامات و پند | |
| نه در خشت و کوپال و گرز گران | که آن شیوه ختم است بر دیگران | |
| نداند که ما را سر جنگ نیست | وگر نه مجال سخن تنگ نیست | |
| بیا تا در این شیوه چالش کنیم | سر خصم را سنگ، بالش کنیم | |
| سعادت به بخشایش داورست | نه در چنگ و بازوی زور آورست | |
| چو دولت نبخشد سپهر بلند | نیاید به مردانگی در کمند | |
| نه سختی رسید از ضعیفی به مور | نه شیران به سرپنجه خوردند و زور | |
| چو نتوان بر افلاک دست آختن | ضروری است با گردشش ساختن | |
| گرت زندگانی نبشتهست دیر | نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر | |
| وگر در حیاتت نماندهست بهر | چنانت کشد نوشدارو که زهر | |
| نه رستم چو پایان روزی بخورد | شغاد از نهادش برآورد گرد؟ |