سعدی (باب هفتم در عالم تربیت)/بد اندر حق مردم نیک و بد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب هفتم در عالم تربیت) (بد اندر حق مردم نیک و بد) از سعدی |
' |
| بد اندر حق مردم نیک و بد | مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد | |
| که بد مرد را خصم خود میکنی | وگر نیکمردست بد میکنی | |
| تو را هر که گوید فلان کس بدست | چنان دان که در پوستین خودست | |
| که فعل فلان را بباید بیان | وز این فعل بد میبرآید عیان | |
| به بد گفتن خلق چون دم زدی | اگر راست گویی سخن هم بدی | |
| زبان کرد شخصی به غیبت دراز | بدو گفت دانندهای سرفراز | |
| که یاد کسان پیش من بد مکن | مرا بدگمان در حق خود مکن | |
| گرفتم ز تمکین او کم ببود | نخواهد به جاه تو اندر فزود | |
| کسی گفت و پنداشتم طیبت است | که دزدی بسامان تر از غیبت است | |
| بدو گفتم ای یار آشفته هوش | شگفت آمد این داستانم به گوش | |
| به ناراستی در چه بینی بهی | که بر غیبتش مرتبت مینهی؟ | |
| بلی گفت دزدان تهور کنند | به بازوی مردی شکم پر کنند | |
| ز غیبت چه میخواهد آن ساده مرد | که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد! |