سعدی (باب ششم در قناعت)/یکی نان خورش جز پیازی نداشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب ششم در قناعت) (یکی نان خورش جز پیازی نداشت) از سعدی |
' |
| یکی نان خورش جز پیازی نداشت | چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت | |
| کسی گفتش ای سغبهی خاکسار | برو طبخی از خوان یغما بیار | |
| بخواه و مدار ای پسر شرم و باک | که مقطوع روزی بود شرمناک | |
| قبا بست و چاپک نوردید دست | قبایش دریدند و دستش شکست | |
| همی گفت و بر خویشتن میگریست | که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟ | |
| بلا جوی باشد گرفتار آز | من وخانه من بعد و نان و پیاز | |
| جوینی که از سعی بازو خورم | به از میده بر خوان اهل کرم | |
| چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش | که بر سفرهی دیگران داشت گوش |