سعدی (باب ششم در قناعت)/یکی را تب آمد ز صاحبدلان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب ششم در قناعت) (یکی را تب آمد ز صاحبدلان) از سعدی |
' |
| یکی را تب آمد ز صاحبدلان | کسی گفت شکر بخواه از فلان | |
| بگفت ای پسر تلخی مردنم | به از جور روی ترش بردنم | |
| شکر عاقل از دست آن کس نخورد | که روی از تکبر بر او سر که کرد | |
| مرو از پی هرچه دل خواهدت | که تمکین تن نور جان کاهدت | |
| کند مرد را نفس اماره خوار | اگر هوشمندی عزیزش مدار | |
| اگر هرچه باشد مرادت خوری | ز دوران بسی نامرادی بری | |
| تنور شکم دم بدم تافتن | مصیبت بود روز نایافتن | |
| به تنگی بریزاندت روی رنگ | چو وقت فراخی کنی معده تنگ | |
| کشد مرد پرخواره بار شکم | وگر در نیابد کشد بار غم | |
| شکم بنده بسیار بینی خجل | شکم پیش من تنگ بهتر که دل |