سعدی (باب دوم در احسان)/شنیدم که پیری به راه حجاز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب دوم در احسان) (شنیدم که پیری به راه حجاز) از سعدی |
' |
| شنیدم که پیری به راه حجاز | به هر خطوه کردی دو رکعت نماز | |
| چنان گرم رو در طریق خدای | که خار مغیلان نکندی ز پای | |
| به آخر ز وسواس خاطر پریش | پسند آمدش در نظر کار خویش | |
| به تلبیس ابلیس در چاه رفت | که نتوان از این خوب تر راه رفت | |
| گرش رحمت حق نه دریافتی | غرورش سر از جاده برتافتی | |
| یکی هاتف از غیبش آواز داد | که ای نیکبخت مبارک نهاد | |
| مپندار اگر طاعتی کردهای | که نزلی بدین حضرت آوردهای | |
| به احسانی آسوده کردن دلی | به از الف رکعت به هر منزلی |