سعدی (باب دوم در احسان)/به ره در یکی پیشم آمد جوان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب دوم در احسان) (به ره در یکی پیشم آمد جوان) از سعدی |
' |
| به ره در یکی پیشم آمد جوان | بتگ در پیش گوسفندی دوان | |
| بدو گفتم این ریسمان است و بند | که میآرد اندر پیت گوسفند | |
| سبک طوق و زنجیر از او باز کرد | چپ و راست پوییدن آغاز کرد | |
| هنوز از پیش تازیان میدوید | که جو خورده بود از کف مرد وخوید | |
| چو باز آمد از عیش و بازی بجای | مرا دید و گفت ای خداوند رای | |
| نه این ریسمان میبرد با منش | که احسان کمندی است در گردنش | |
| به لطفی که دیدهست پیل دمان | نیارد همی حمله بر پیلبان | |
| بدان را نوازش کن ای نیکمرد | که سگ پاس دارد چو نان تو خورد | |
| بر آن مرد کندست دندان یوز | که مالد زبان بر پنیرش دو روز |