سعدی (باب دهم در مناجات و ختم کتاب)/بیا تا برآریم دستی ز دل
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (باب دهم در مناجات و ختم کتاب) (بیا تا برآریم دستی ز دل) از سعدی |
' |
| بیا تا برآریم دستی ز دل | که نتوان برآورد فردا ز گل | |
| به فصل خزان درنبینی درخت | که بی برگ ماند ز سرمای سخت | |
| برآرد تهی دستهای نیاز | ز رحمت نگردد تهیدست باز؟ | |
| مپندار از آن در که هرگز نبست | که نومید گردد برآورده دست | |
| قضا خلعتی نامدارش دهد | قدر میوه در آستینش نهد | |
| همه طاعت آرند و مسکین نیاز | بیا تا به درگاه مسکین نواز | |
| چو شاخ برهنه برآریم دست | که بی برگ از این بیش نتوان نشست | |
| خداوندگارا نظر کن به جود | که جرم آمد از بندگان در وجود | |
| گناه آید از بندهی خاکسار | به امید عفو خداوندگار | |
| کریما به رزق تو پروردهایم | به انعام و لطف تو خو کردهایم | |
| گدا چون کرم بیند و لطف و ناز | نگردد ز دنبال بخشنده باز | |
| چو ما را به دنیا تو کردی عزیز | به عقبی همین چشم داریم نیز | |
| عزیزی و خواری تو بخشی و بس | عزیز تو خواری نبیند ز کس | |
| خدایا به عزت که خوارم مکن | به ذل گنه شرمسارم مکن | |
| مسلط مکن چون منی بر سرم | ز دست تو به گر عقوبت برم | |
| به گیتی بتر زین نباشد بدی | جفا بردن از دست همچون خودی | |
| مرا شرمساری ز روی تو بس | دگر شرمساری مکن پیش کس | |
| گرم بر سر افتد ز تو سایهای | سپهرم بود کهترین پایهای | |
| اگر تاج بخشی سر افرازدم | تو بردار تا کس نیندازدم | |
| تو دانی که مسکین و بیچارهایم | فرو مانده نفس امارهایم | |
| نمیتازد این نفس سرکش چنان | که عقلش تواند گرفتن عنان | |
| که با نفس و شیطان برآید به زور؟ | مصاف پلنگان نیاید ز مور | |
| به مردان راهت که راهی بده | وز این دشمنانم پناهی بده | |
| خدایا به ذات خداوندیت | به اوصاف بی مثل و مانندیت | |
| به لبیک حجاج بیتالحرام | به مدفون یثرب علیهالسلام | |
| به تکبیر مردان شمشیر زن | که مرد وغا را شمارند زن | |
| به طاعات پیران آراسته | به صدق جوانان نوخاسته | |
| که ما را در آن ورطهی یک نفس | ز ننگ دو گفتن به فریاد رس | |
| امیدست از آنان که طاعت کنند | که بی طاعتان را شفاعت کنند | |
| به پاکان کز آلایشم دور دار | وگر زلتی رفت معذور دار | |
| به پیران پشت از عبادت دو تا | ز شرم گنه دیده بر پشت پا | |
| که چشمم ز روی سعادت مبند | زبانم به وقت شهادت مبند | |
| چراغ یقینم فرا راه دار | ز بند کردنم دست کوتاه دار | |
| بگردان ز نادیدنی دیدهام | مده دست بر ناپسندیدهام | |
| من آن ذرهام در هوای تو نیست | وجود و عدم ز احتقارم یکی است | |
| ز خورشید لطفت شعاعی بسم | که جز در شعاعت نبیند کسم | |
| بدی را نگه کن که بهتر کس است | گدا را ز شاه التفاتی بس است | |
| مرا گر بگیری به انصاف و داد | بنالم که عفوم نه این وعده داد | |
| خدایا به ذلت مران از درم | که صورت نبندد دری دیگرم | |
| ور از جهل غایب شدم روز چند | کنون کامدم در برویم مبند | |
| چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟ | مگر عجز پیش آورم کای غنی | |
| فقیرم به جرم و گناهم مگیر | غنی را ترحم بود بر فقیر | |
| چرا باید از ضعف حالم گریست؟ | اگر من ضعیفم پناهم قوی است | |
| خدایا به غفلت شکستیم عهد | جه زور آورد با قضا دست جهد؟ | |
| چه برخیزد از دست تدبیر ما؟ | همین نکته بس عذر تقصیر ما | |
| همه هرچه کردم تو بر هم زدی | چه قوت کند با خدایی خودی؟ | |
| نه من سر ز حکمت بدر میبرم | که حکمت چنین میرود بر سرم |