دیوان فخر شیرازی/باران اشک
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| سنگ جفا | باران اشک از فخر شیرازی |
حریم امن |
| دیوان فخر شیرازی |
| دردا که درد عشق تو را هیچ چاره نیست | در ورطه ای فتاده دلم کش کناره نیست | |
| گفتی به من بگو دل زارت کجا برفت | جائی که جای نطق و محل اشاره نیست | |
| گیرم که پرده از رخ تابان بر افکند | کس را بر آن جمال مجال نظاره نیست | |
| غفلت نگر که جمله پی رویت هلال | یک تن به فکر دیدن آن ماه پاره نیست | |
| باری که چرخ بر دل من از غمش نهاد | در قوهٔ تحمل ماه و ستاره نیست | |
| جانا مگر که گفت تو را دل دهی به من | مبنای این معامله بر استشاره نیست | |
| صد خرمن گیاه بسوزد به یک شرر | کم برق آه خسته دلان از شراره نیست | |
| اندر میان آتش موسی و نار ما | فرق آن بود که شعلهٔ این آشکاره نیست | |
| یک عمر کرد خدمت سلطان عشق دل | وامروز در ملازمتش هیچ کاره نیست | |
| باران اشک فخر در آن دل اثر نکرد | آن دل که گفت سخت تر از سنگ خاره نیست |
***