دیوان شمس/یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده) از مولوی |
' |
| یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده | و آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده | |
| هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شده | خورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده | |
| آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگان | بیچتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده | |
| بسیار مرکب کشتهای گرد جهان برگشتهای | در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده | |
| با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدی | فرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده | |
| چون آینه آن سینه شان آن سینه بیکینه شان | دلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده | |
| از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشان | نقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده | |
| چون دوش اگر بیخویشمی از فتنه من نندیشمی | باقی این را بودمی بیخویشتن گویان شده | |
| این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهن | تا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده | |
| سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیان | هر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده |