دیوان شمس/یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی) از مولوی |
' |
| یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی | این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی | |
| ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل | تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی | |
| ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل | نفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی | |
| ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدی | بعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی | |
| گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تن | بر جای یک خورشید صد خورشید جان افزاستی | |
| گر نیک و بد نزد خدا یک سان بدی در ابتلا | با جبرئیل ماه رو ابلیس هم سیماستی | |
| ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر | هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی | |
| این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ما | چون مینبیند اصل را ای کاشکی اعماستی | |
| بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگس | گر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی | |
| استارهها چون کاسها مانند زرین طاسها | آراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی | |
| خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخن | با گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی | |
| از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقین | گر ذوق در گفتن بدی هر ذرهای گویاستی |