دیوان شمس/یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید) از مولوی |
' |
| یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید | یا نسیمیست کز آن سوی جهان میآید | |
| یا رب این آب حیات از چه وطن میجوشد | یا رب این نور صفات از چه مکان میآید | |
| عجب این غلغله از جوق ملک میخیزد | عجب این قهقهه از حور جنان میآید | |
| چه سماعست که جان رقص کنان میگردد | چه صفیرست که دل بال زنان میآید | |
| چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیست | ماه با این طبق زر به نشان میآید | |
| چه شکارست که این تیر قضا پرانست | ور چنین نیست چرا بانگ کمان میآید | |
| مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست | کانک از دست بشد دست زنان میآید | |
| از حصار فلکی بانگ امان میخیزد | وز سوی بحر چنین موج گمان میآید | |
| چشم اقبال به اقبال شما مخمورست | این دلیلست که از عین عیان میآید | |
| برهیدیت از این عالم قحطی که در او | از برای دو سه نان زخم سنان میآید | |
| خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار | غم رفتن چه خوری چون به از آن میآید | |
| هر کسی در عجبی و عجب من اینست | کو نگنجد به میان چون به میان میآید | |
| بس کنم گر چه که رمزست بیانش نکنم | خود بیان را چه کنیم جان بیان میآید |