دیوان شمس/گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گل را نگر ز لطف سوی خار آمده) از مولوی |
' |
| گل را نگر ز لطف سوی خار آمده | دل ناز و باز کرده و دلدار آمده | |
| مه را نگر برآمده مهمان شب شده | دامن کشان ز عالم انوار آمده | |
| خورشید را نگر که شهنشاه اختر است | از بهر عذر گازر غمخوار آمده | |
| منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست | اندر طواف نقطه چو پرگار آمده | |
| آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود | اندر وثاق این دل بیمار آمده | |
| این عشق همچو روح در این خاکدان غریب | مانند مصطفاست به کفار آمده | |
| همچون بهار سوی درختان خشک ما | آن نوبهار حسن به ایثار آمده | |
| پنهان بود بهار ولی در اثر نگر | زو باغ زنده گشته و در کار آمده | |
| جان را اگر نبینی در دلبران نگر | با قد سرو و روی چو گلنار آمده | |
| گر عشق را نبینی در عاشقان نگر | منصوروار شاد سوی دار آمده | |
| در عین مرگ چشمه آب حیات دید | آن چشمه ای که مایه دیدار آمده | |
| آمد بهار عشق به بستان جان درآ | بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده | |
| اقرار میکنند که حشر و قیامت است | آن مردگان باغ دگربار آمده | |
| ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن | چون بیخبر مباش به اخبار آمده |