دیوان شمس/گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند) از مولوی |
' |
| گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند | کاری که بیتو گیرم والله که زار ماند | |
| گر خمر خلد نوشم با جامهای زرین | جمله صداع گردد جمله خمار ماند | |
| در کارگاه عشقت بیتو هر آنچ بافم | والله نه پود ماند والله نه تار ماند | |
| تو جوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی | حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند | |
| عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی | با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند | |
| پیش آ بهار خوبی تو اصل فصلهایی | تا فصلها بسوزد جمله بهار ماند |