دیوان شمس/گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم) از مولوی |
' |
| گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم | گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم | |
| با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم | اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم | |
| خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی | اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم | |
| تا من بلند باشم پستم کند به داور | چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم | |
| ای حلقههای زلفش پیچیده گرد حلقم | افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم | |
| آمد خیال مستش مستانه حمله آورد | چندان بهانه کردم وز دست او نرستم | |
| حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر | گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم | |
| گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است | من کی شکار دامم من کی اسیر شستم | |
| گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم | ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم | |
| من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی | چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم | |
| هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی | در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم | |
| ای آب زندگانی با تو کجاست مردن | در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم |