دیوان شمس/گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری) از مولوی |
' |
| گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری | تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری | |
| غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر | آن طره که دل دزدد ماننده طراری | |
| در سوخته جان زن از آهن و از سنگش | در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری | |
| بفروز چنین شمعی در خانه همیگردان | باشد که نهان باشد او از پس دیواری | |
| اندر پس دیواری در سایه خورشیدش | در نیم شب هجران بگشود مرا کاری | |
| در خانه همیگشتم در دست چنین شمعی | تا تیره شد این شمعم از تابش انواری | |
| گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان | در بینمکی چون ره بردم به نمکساری | |
| ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده | وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری | |
| در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد | چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری | |
| من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در | وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری | |
| از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی | چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری |