دیوان شمس/گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد) از مولوی |
' |
| گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد | غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد | |
| غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد | چون خردهاش بسوزم گر خرده بین نباشد | |
| غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد | صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد | |
| غم خصم خویش داند هم حد خویش داند | در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد | |
| چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی | کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد | |
| در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش | آن را خدای داند هر کس امین نباشد | |
| هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد | هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد | |
| ای دست تو منور چون موسی پیمبر | خواهم که دست موسی در آستین نباشد | |
| زیرا گل سعادت بیروی تو نروید | ایاک نعبد ای جان بینستعین نباشد |