دیوان شمس/گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد) از مولوی |
' |
| گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد | چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد | |
| چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد | چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد | |
| چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی | نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد | |
| نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه | ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد | |
| فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت | چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد | |
| منم که هجو نگویم بجز خواطر خود را | که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد | |
| مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود | به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد | |
| سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون | که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد | |
| خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان | همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد |