دیوان شمس/که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست) از مولوی |
' |
| که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست | که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست | |
| که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا | که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست | |
| نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری | که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست | |
| که این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزد | وان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست | |
| خداوندا به احسانت به حق نور تابانت | مگیر آشفته میگویم که دل بیتو پریشانست | |
| تو مستان را نمیگیری پریشان را نمیگیری | خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشانست | |
| اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری | که عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانست | |
| بخندد چشم مریخش مرا گوید نمیترسی | نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست | |
| دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم | هزاران جان همیبخشد چه شد گر خصم یک جانست | |
| منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند | که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست | |
| که جان ذرهست و او کیوان که جان میوهست و او بستان | که جان قطرهست و او عمان که جان حبهست و او کانست | |
| سخن در پوست میگویم که جان این سخن غیبست | نه در اندیشه میگنجد نه آن را گفتن امکانست | |
| خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان | وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست |