دیوان شمس/کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا) از مولوی |
' |
| کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا | درافکند دم او در هزار سر سودا | |
| بگفتهام که نگویم ولیک خواهم گفت | من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا | |
| اگر زمین به سراسر بروید از توبه | به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا | |
| از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد | علو موج چو کهسار و غره دریا | |
| میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست | که نیست لایق آن روی خوب از آن بازآ | |
| مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش | که کارهای تو دیدم مناسب و همتا | |
| چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق | ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا | |
| حلاوتیست در آن آب بحر زخارت | که شد از او جگر آب را هم استسقا | |
| خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد | چو درد عشق قدیمست ماند بی ز دوا | |
| وگر دوا بود این را تو خود روا داری | به کاه گل که بیندوده است بام سما | |
| کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش | چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا | |
| چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه | میان زهرگیاهی چرا چرند چرا | |
| دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست | به جان جمله مردان بگو تو باقی را |