دیوان شمس/چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او) از مولوی |
' |
| چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او | روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او | |
| با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود | خنده نهان کردم من اشک همیبارم از او | |
| شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی | یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او | |
| با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم | روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او | |
| صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش | رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او | |
| طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم | هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او | |
| گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا | سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او | |
| هر کی در این ره نرود دره و دولهست رهش | من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او | |
| مسجد اقصاست دلم جنت مأواست دلم | حور شده نور شده جمله آثارم از او | |
| هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد | تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او | |
| قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کند | سوسن و گل میشکفد در دل هشیارم از او | |
| صبر همیگفت که من مژده ده وصلم از او | شکر همیگفت که من صاحب انبارم از او | |
| عقل همیگفت که من زاهد و بیمارم از او | عشق همیگفت که من ساحر و طرارم از او | |
| روح همیگفت که من گنج گهر دارم از او | گنج همیگفت که من در بن دیوارم از او | |
| جهل همیگفت که من بیخبرم بیخود از او | علم همیگفت که من مهتر بازارم از او | |
| زهد همیگفت که من واقف اسرارم از او | فقر همیگفت که من بیدل و دستارم از او | |
| از سوی تبریز اگر شمس حقم بازرسد | شرح شود کشف شود جمله گفتارم از او |