دیوان شمس/چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش) از مولوی |
' |
| چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش | چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش | |
| چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا | چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش | |
| به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه | مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش | |
| اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم | دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش | |
| بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری | دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش | |
| مگر آن خواب دوشینه که من شوریده میدیدم | چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش | |
| شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم | ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش | |
| چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد | هزاران خواجه میزیبد اسیر و بند دیدارش | |
| کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد | چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش |