دیوان شمس/چشمها وا نمیشود از خواب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چشمها وا نمیشود از خواب) از مولوی |
' |
| چشمها وا نمیشود از خواب | چشم بگشا و جمع را دریاب | |
| بنگر آخر که بیقرار شدست | چشم در چشم خانه چون سیماب | |
| گشت شب دیر و خلق افتادند | چون ستاره میانه مهتاب | |
| هم سیاهی و هم سپیدی چشم | از می خواب هر دو گشت خراب | |
| جمله اندیشهها چو برگ بریخت | گرد بنشست بر همه اسباب | |
| عقل شد گوشهای و میگوید | عقل اگر آن تست هین دریاب | |
| بنگی شب نگر که چون دادست | جمله خلق را از این بنگاب | |
| چشم در عین و غین افتادست | کار بگذشت از سال و جواب | |
| آن سواران تیزاندیشه | همه ماندند چون خران به خلاب |