دیوان شمس/چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری) از مولوی |
' |
| چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری | نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری | |
| چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی | چرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری | |
| در آن گلزار روی او عجب میماندم روزی | که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری | |
| مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره | که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری | |
| مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمد | نمیتاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری | |
| دو چشم زشت رویان را لباس زشت میباید | و کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری | |
| که از عریانی لطفش لباس لطف شرمنده | که از شرم صفای او عرقها میشود جاری | |
| و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشید | برون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری | |
| فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش را | که تا شد دیدهها محروم و کند از سیر و سیاری | |
| ولیک آن نور ناپیدا همیفرمایدت هر دم | شراب می که بفزاید ز بیهوشیت هشیاری | |
| که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوه | ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری | |
| چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانی | نباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری | |
| درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردون | نمیبینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری | |
| کدامین سوی میدانی کدامین سوی میبینی | تو آن باغی که میبینی به خواب اندر به بیداری | |
| چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانی | از آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری | |
| کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات او | ولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری | |
| خردهایی نمیخواهم که از دونی و طماعی | سر و سرور نمیجوید همیجوید کلهداری | |
| که بگذار و سر میجو کز آن سر سر به دست آید | به سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری | |
| ز جامی کز صفای آن نماید غیبها یک یک | چه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری | |
| به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش | نشان بندگی شه که فرد است او به دلداری | |
| به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدین | زهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری |