دیوان شمس/پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای) از مولوی |
' |
| پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای | در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای | |
| سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنهای | نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانهای | |
| خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری | من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانهای | |
| با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع | پر او در پای پیچد درفتد مستانهای | |
| خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق | گندم او آتشین و جان او پیمانهای | |
| نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور | گر بگویم بیحجاب از حال دل افسانهای | |
| شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری | محض روحی سروقدی کافری جانانهای | |
| پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار | لیک او دریای علمی حاکمی فرزانهای | |
| دامن دانش گرفته زیر دندانها ولیک | کلبتین عشق نامانده در او دندانهای | |
| من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو | او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانهای | |
| پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف | من چو پروانه در او او را به من پروانهای | |
| گفتم آخر ای به دانش اوستاد کائنات | در هنر اقلیمهایی لطف کن کاشانهای | |
| گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم | بشنو از من پند جانی محکمی پیرانهای | |
| دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما | غرقه بین تو در جمال گلرخی دردانهای | |
| چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی | ای مسلمانان ز رحمت یاریی یارانهای | |
| این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا | از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانهای | |
| شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او | گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانهای |