دیوان شمس/پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر) از مولوی |
' |
| پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر | نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر | |
| کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت | جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر | |
| تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی | هست منصور جان را هر طرف دار دیگر | |
| جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا | کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر | |
| جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت | نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر | |
| در خرابات مردان جام جانست گردان | نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر | |
| همتی دار عالی کان شه لاابالی | غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر | |
| پارهای چون برانی اندر این ره بدانی | غیر این گلستانها باغ و گلزار دیگر | |
| پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی | رفت دستار بستان شصت دستار دیگر | |
| دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه | من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر | |
| روز چون عذر آری شب سر خواب خاری | پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر | |
| جز که در عشق صانع عمر هرزهست و ضایع | ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر | |
| بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت | کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر | |
| گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی | گفت نی من نبردم برد عیار دیگر | |
| گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم | دل بگوید نماند شک و انکار دیگر | |
| راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان | جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر | |
| چون کمالات فانی هستشان این امانی | که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر | |
| پس کمالات آن را کو نگارد جهان را | چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر | |
| بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد | تا در این دام افتد هر دم آشکار دیگر | |
| چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا | هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر | |
| هر کجا خوش نگاری روز و شب بیقراری | جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر | |
| هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی | مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر | |
| این نفس مست اویم روز دیگر بگویم | هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر | |
| بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن | هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر |