دیوان شمس/وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (وجود من به کف یار جز که ساغر نیست) از مولوی |
' |
| وجود من به کف یار جز که ساغر نیست | نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست | |
| چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر | به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست | |
| به غیر خون مسلمان نمیخورد این عشق | بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست | |
| هزار صورت زاید چو آدم و حوا | جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست | |
| صلاح ذره صحرا و قطره دریا | بداند و مدد آرد که علم او کر نیست | |
| به هر دمی دل ما را گشاید و بندد | چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست | |
| خر از گشادن و بستن به دست خربنده | شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست | |
| چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند | ندای او بشناسد که او منکر نیست | |
| ز دست او علف و آبهای خوش خوردست | عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست | |
| هزار بار ببستت به درد و ناله زدی | چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست | |
| چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا | به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست | |
| هزار صورت جان در هوا همیپرد | مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست | |
| ولیک مرغ قفص از هوا کجا داند | گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست | |
| سر از شکاف قفص هر نفس کند بیرون | سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست | |
| شکاف پنج حس تو شکاف آن قفص است | هزار منظر بینی و ره به منظر نیست | |
| تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش | چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست | |
| نه هیزمست که آتش شدست در سوزش | بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست | |
| برای گوش کسانی که بعد ما آیند | بگویم و بنهم عمر ما مأخر نیست | |
| که گوششان بگرفتست عشق و میآرد | ز راههای نهانی که عقل رهبر نیست | |
| بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب | مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست | |
| خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی | کدام اختر کز شمس او منور نیست |