دیوان شمس/وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد) از مولوی |
' |
| وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد | مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد | |
| سیه آن روز که بینور جمالت گذرد | هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد | |
| وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود | همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد | |
| سخن عشق چو بیدرد بود بر ندهد | جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد | |
| مریم دل نشود حامل انوار مسیح | تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد | |
| حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز | از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد | |
| غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست | از غم آنک ورا تره به نانی نرسد | |
| این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی | پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد | |
| هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد | آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد | |
| تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد | تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد |