دیوان شمس/هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (هله هش دار که در شهر دو سه طرارند) از مولوی |
' |
| هله هش دار که در شهر دو سه طرارند | که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند | |
| دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند | که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند | |
| سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند | ساقیانند که انگور نمیافشارند | |
| یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست | همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند | |
| صورتیاند ولی دشمن صورتهااند | در جهانند ولی از دو جهان بیزارند | |
| همچو شیران بدرانند و به لب میخندند | دشمن همدگرند و به حقیقت یارند | |
| خرفروشانه یکی با دگری در جنگند | لیک چون وانگری متفق یک کارند | |
| همچو خورشید همه روز نظر میبخشند | مثل ماه و ستاره همه شب سیارند | |
| گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود | روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند | |
| دلبرانند که دل بر ندهد بیبرشان | سرورانند که بیرون ز سر و دستارند | |
| شکرانند که در معده نگردند ترش | شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند | |
| مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو | زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند | |
| بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست | زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند |