دیوان شمس/هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره) از مولوی |
' |
| هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره | که بود در تک دریا کف دریا به کناره | |
| چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق | رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره | |
| چو بدان بنده نوازی شدهای پاک و نمازی | همگان را تو صلا گو چو مذن ز مناره | |
| تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد | تو در این شاه نگه کن که رسیدهست سواره | |
| نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت | به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره | |
| کی بود آب که دارد به لطافت صفت او | که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره | |
| تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره | تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره | |
| چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم | که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره | |
| تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی | تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره | |
| همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده | تو شتر هم نخریده که شکستهست مهاره | |
| بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند | تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره |