دیوان شمس/هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی) از مولوی |
' |
| هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی | آتش عشق درزده تا نبود عمارتی | |
| ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را | سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی | |
| روح که سایگی بود سرد و ملول و بیطرب | منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی | |
| جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند | برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی | |
| شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ | نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی | |
| جان به مثال ذرهها رقص کنان در آفتاب | نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی | |
| جان چو سنگ میدهد جان چو لعل میخرد | رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی | |
| قرص فلک درآید و روی به گوش جانها | سر ازل بگویدش بیسخن و عبارتی | |
| آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر | آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی | |
| محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه | کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی |